







نظرات ()
این جوک را هاشم تعریف کرد:
یه روز یه نفر می یاد کتاب فروشی و به فروشنده کتابی رو پس می ده و می گه:
_آقای عزیز این کتاب شما شخصیت زیاد داره ولی متاسفانه روایت و داستان نداره
کتابفروش جواب می ده:
_راست می گی ، آخه رفیق تو دفتر چه ی تلفنم رو اشتباها ور داشتی و بردی.
ماجرا کپ زندگی های روزمره ی ماست ؛ زندگی های مفتی که فقط شخصیت زیاد داره ، آدم توش زیاده ولی زندگی ی بدون قصه ست ، هدف اصلن نداره . ذهنامون هم همینجوره ، شلوغ ،پریشان ، آشفته و الکی
. راستی ! کی می تونی دفتر چه ی تلفن دیگرونو بهشون پس بدی و به فکر قصه ی زندگی ی خودت باشی؟
نظرات ()
در نشریه ای آمده بود ... نه ؛ توصیه شده بود : خاتمی به خاطر بی نظیر ...
نه ؛اصلن به من چه.... بعد بنده مرتکب ابیات ذیل گردیدم:
انتخابات است مارا انتخاباتی کنید
گرم بازاریست قدری یخ به آن قاتی کنید
خون ما از مهرورزی چربی اش بالا زده
خواهشا" بی روغن و چربیش الواتی کنید
گفتگو از عهد دقیانوس سید بوده است
چشم و دل را پاک از هر چه دمکراتی کنید
ایهاالناس از خبر های جدید مملکت
هر چه منفی می رسد یکباره اثباتی کنید
در ادارات از محبت کارمندان بی هشند
یک دو روزی هوش را در خدمت آتی کنید
از بن سنگین امداد و رفاه و شهروند
پنچری های معیشت را آپاراتی کنید
خوب تر می بود گاهی اندکی غم می رسید
گاه جای کوفته ، کوبیده، جورغاتی کنید1
لطفتان شامل، در این ایام باقی مانده هم
اندکی پیرایش آن سید خاطی کنید
.......................................
1- نوعی ماست در زبان ترکی و ازبکی
نظرات ()
ماجرا های عجیبی داریم. دیروز مدیر جدیدی آمد تا بازدید کند از کارکنان. رییس گفت :این هم سهم ماست. «این» خطاب به من بود و هر چه گشتم وجه کالایی ی آن را ، نیافتم. بعدن فهمیدم اساسن این حوضک اداری ، همه را به اشیاء دم دستی تبدیل می کند. نظم زیر را نوشتم. میخواستم اول نوشته ای از دو سه روز پیش در باره ی انتخابات را بگذارم بهتر دیدم اول احوال اداری را با من بخوانید تا بعد:
...گفت« سهم من است» این یارو گفت«یارو » چنان که آن «پارو»
پشت سر این نفر که یارو بود گوییا پیش اوش پارو بود
غافل از این که وهن یارو نیست یا که حرمت برای پارو نیست
بگذرد روزگار پارو هم چونکه بگذشت عهد یارو هم
گفت سهم من است و تندی کرد با یکی مرد رند ، کندی کرد
تندش از روزگار و احوال است مسندش باد و بادبان قال است
از ادب دور تا نشستی تو خویش و ارباب خود شکستی تو
کامت امروز بر مدار خوشی ست فقر مردانگی شریف کشی ست
اینکه والی ست یا ولی افهم دهش و داد نیست در عالم
دهش و داد نزد حضرت حق خلقت ماست واقعن زعلق
تازه اینها کمی شعاری هست ورنه بعد از خزان بهاری هست
انما العسر یسر اگر آید صد یمین و یسار بگشاید
قصه ها هست در ولایت ما از اافندی ، جحی و دیگر ها
تلخ گویم که جای شادی نیست در قیامت نم و جمادی نیست
خاطر از هر غبار می شویم و یکی زان هزار می گویم
«احمد کله» دانشی مردی ست در بخارا نه اش هماوردی ست
قرنی از مرگ او گذشت رفیق جاودان است نام او به طریق
«کله» اش گفته اند« دانش» را « احمد دانش» است نامش را
رحمتی1، ناصحی پر از فن بود نه فن سوء ، پاک دامن بود
در شریعت شریک فتوا او در طریقت طریق معنا او
مدتی در اداره جات افتاد شهری ای بود در دهات افتاد
«ده مرو» را که مولوی گفته ست نشنید او که عقل گه خفته ست
راستش درزمانه ی جاری نان و دولت عجین بیگاری
ملک ما آریاییان این است بد تر از ملک چین و ماچین است
شاعرش کارمند دارایی ست قصه گویش مهندس گاری ست
اپراتور جناب نقاش است یا که عکاس در پی ماش است
این ولایت شبیه معجون است در رگ دانش از همین خون است
گر چه آن روز ها بخارا هم ازبکان صاحب اند ، حالا هم
بهر نصح و هدایت امرا قلمی کرد یک کتاب بلا
اول اسم آن «نوادر » بو د آخرش جمله« الوقایع» بود
از نوادر وقایع دوران کرد خان چهار سخت فغان2
گفت: خان مظفر این ره نیست مقصد این فریق جز چه نیست
خان وپورش کمی فغان کردند در غیابش به خنده خوان کردند
بهر تنبیه او حیل کردند بعد ازاین حیله ها دغل کردند
چوب تعزیر و تهمت و تکفیر قطع نان و اسارت و تحقیر
گفت خان: یارو پاک دیوانه ست مفت می لافد و پریشان ست
الغرض دوره ی جناب گذشت خوب اگر بود یا خراب گذشت
بعد بابا پسر امیری کرد بی پدر بی اثر امیری کرد
روسها آمران شان گشتند خورده بودند آنچه را کشتند
حالیا خنده هایشان گم شد نام اگر بود لعن مردم شد3
یکی از روزهای آخر هفت این حوادث فتاد در ده نفت
آن مدیری که تازه عامل شد شاهد ماجرای حاصل شد
آنکه گفته ست «سهم ما این ست » پاسخش بی خیال ، شیرین است
می رسد روز و روزگار دگر که همو سهم می شود آخر .
نظرات ()و علیکم
این بنده گاهی مرتکب مختصری هزل و طنز می شوم. اینکه چقدر می ارزد؟ بسته به این است که چه قدر شما به این وبلاگ رجوع کنید.
سال هاست با این نغمه ی ناساز هم سازم. به قول استاد کیومرث منشی زاده در طنز مایه ای از بد بینی ریشه دارد .این حرف درست است. ما باید به چی خوشبین باشیم به جز بینی ی خودمان که چون نمی بینیمش به آن خوشبینیم و گر نه به آن هم به محض مشاهده ، بد بین میشویم و حاصلش عمل دماغ است که اخیرن خیلی شیوع پیدا کرده.
لازم به ذکر است که این فدوی رساله ی کارشناسی ی ارشدش را هم طنز در مطبوعات ایران گذرانده که این انتخاب کلی خوش خوشان مان کرد و مبلغی با این موضوع حالیدیم. ولی دیدیم و شنیدیم که هر چه سخت تر میشود تلخ تر میشود و هیچ بنی بشری به ریش خنده دارمان هم نمی خندد. پس خودمان از خنده دار ترین ها و گریه دار ترین ها ،ترین های خنده و گریه را که گاهی از چند نقطه سوزی می نویسیم ولی تا کنون عرضه نمی داشتیم عرضه می داریم .
اینها روز نوشت های زندگی در تلخی ی بی حاصلی ست که در آن غوطه وریم.
من هر روز نمی توانم بنویسم. چرا؟ چون مثل همه نیستم و از لطف امیران در اداره کامپیوتر ندارم و اگر داشته باشم هم از امکانات اداره بر علیه آن استفاده نمی کنم. اغلب این نوشته ها نق نوشت هاست و به منظور افشای بد حالی ی زیست اداری ، که بد پلشتی ست این مفت آباد غریب.
پس منتظر بمانبد که هر هفته با نظم و یا نثری در باره ی زندگی ی کوی و برزن ، اداره و ارزن چیزی قلمی کنم. گاهی هم از متون کهنه و نو طنز های با حال را معرفی خواهم کرد . با من باشید ضرر نمی کنید.
الاحقر مسعود میری
نظرات ()